در روزگران گذشته،دنیایمان سبزین رنگ بود و با طراوت!با نگاه به دنیایمان،تشعشعات زندگی در افکارم طلوع می کرد!دنیایی پر بود زِ محبت؛جایی که در قلب ها عشق می تپید.روزگاری که در آن دست محبت،نوازشگر تنه ی کهنسال درخت بود.در آن دوران،موسیقی دل انگیز آب،سرود یکتای زندگی بود وما با قلب هایمان،زندگی را نفس می کشیدیم.آن زمان که دنیایمان با مرز خوشبختی،فاصله ای بیش نداشت،غول تکنولوژی وارد شد.او دنیایمان را دوست نداشت!پروانه،درخت و گل...حتی صدای باران را هم دوست نداشت!غول تکنولوژِی،خورشید را گرفتو دنیایمان را سیاه کرد؛دیگر از سبزی وطراوت نشانی نبود وصبحدم نور امید،در افکارمان طلوع نکرد! دنياي زينب...
ادامه مطلبما را در سایت دنياي زينب دنبال میکنید
برچسب: تنفس,زندگی, نویسنده: بازدید: 15 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 11:28